#حسی_از_انتقام_پارت_205

بعد بغلم کرد وگفت:تبریک میگم.
موبایل پرهام به صدا دراومد.از بغلم اومد بیرون.یه ببخشیدی گفتو رفت سمت اون طرف راهرو تا جواب بده.
منم مدام طول راهرو رو طی می کردم.خیلی دلم می خواست برم تو اتاق عملو هردوشونو می دیدم.دلم واسه بغل
کردن پسرم پر می کشید.پسر..حس مادری قوی تر از اون چیزی بود که فکرشو می کردم.
پرهام اومد سمتم و گفت:سعید من باید برم.
-کجا؟ 3 9
-دانشگاه دیگه.ساعت 07تا7کلاس دارم.بعدش میام اینجا.
-باشه برو.
-فعلا.
سرمو تکون دادمو به رفتنش نگاه کردم.دایی رو دیدم که داشت میومد سمتم.بعد از سلام کردنو دست دادن
گفت:شنیدم شیما رو بردن اتاق عمل.
-درسته.
-چیشد؟بچه که سالمه.
لبخند زدمو گفتم:تبریک میگم دایی جان.
خوشحالی از چهرش می بارید.
یه نیم ساعتی شد که شیما رو به بخش منتقل کردن.رفتم تو اتاقش.
خواب بود.کنارش نشستم وآروم گفتم:شیما؟
چشماشو نیمه باز کرد.بادیدن من لبخند زد و گفت:سلام.
-سلام.خوبی؟
-درد دارم.
-می دونم.
-بچه ام؟
-الان میارنش تا شیرش بدی.
-سالمه؟

romangram.com | @romangram_com