#حسی_از_انتقام_پارت_204
-می ترسم سعید..من تاحالا ندیده بودم که شیما انقدر داد وفریاد بزنه.خیلیی درد داشت.
-اینا واسه زایمان عادیه.
-راست میگی؟
-آره.
-دکترش می گفت زود رسوندمش وگرنه معلوم نبود چه اتفاقی می افتاد واسشون.
نیم ساعتی شد که دکتر اسفندیاری از اتاق عمل اومد بیرون.رفتیم سمتش.چهرش نگران بود وخسته.
ته دلم خالی شد.اتفاقی واسشون نیوفتاده باشه.
خدامن هردوشونو زنده ازت می خوام.
گفتم:سلام.چیشد خانم دکتر؟
بادیدن من لبخند زدو گفت:سلام.خداروشکر زود رسوندینش. 3 8
پرهام:یعنی شیما حالش خوبه؟
-بله.هم شیما جان خوبه وهمم پسرتون.
پسر؟بچه من پسره؟
گقتم:ولی چهرتون ناراحته.نکنه..
-من به خاطر عمل قبلی ناراحتم..عمل قبلی عمل خوبی نبود.خداروشکر که این عمل خوب بود.
-الان می تونم ببینمشون.
-فعلا نه.بچه ها دارن باقی کارارو انجام میدن.وقتی به بخش منتقل شدن می تونید زنو بچتونو ببینید.
-مرسی خانم دکتر.
-کاری نکردم.شیماجان یکی از بهترین دوستای منه.تبریک میگم پدرشدنتونو.
-مرسی.
به رفتنش نگاه کردم.نمی دونستم بخندم یا اینکه گریه کنم.
پرهام:هردوشون سالمن.خدایا شکرت.
-واقعا ازت ممنونم پرهام.اگه تو نبودی معلوم نبود چه بلایی به سر بچه امو شیما میومد.
با خوشحالی گفت:خواهش می کنم.
romangram.com | @romangram_com