#حسی_از_انتقام_پارت_203

-خوشحالم که این ماجرا به خوبی,البته با فاکتور گرفتن از مرگ عمو,به پایان رسید.
یک ماه از اون روز گذشت.مراسم عزاداری اردلانو دو روز بعد از اون روز گرفتم.
بااین که کم بودیم ولی خیلی سوزناک برگذار شد.بیشتر دوستاش میگفتن اردلان بچه آرومی بوده ولی بعد از مرگ
زنو بچه اش پست شده.
توی دفترم بودم.بازم پرونده جدید.طبق معمول موبایلم به صدا دراومد.پرهام بود.چی کار داشت؟
-سلام پرهام.
-سلام سعید اداره ایی؟
-آره.چیزی شده؟
-آره.بیا بیمارستان..
-شیما طوریش شده؟
پرهام باصدای لرزون گفت:آره.توروخدا بیا.
-الان میام.
موبایلو قطع کردمو از اداره زدم بیرون.هنوز یک ماه مونده بود تا بچه به دنیا بیاد. 3 7
پرهام بهم اس دادکه کجای بیمارستانه.
با پرسوجو از پرستارای هر بخش فهمیدم شیما رو بردن تو اتاق عمل.پرهامو دیدم که کنا در اتاق عمل نشسته بود.
با دیدن من بلند شدو اومد سمتم.گفت:چرا انقدر دیر اومدی؟
-متاسفم ترافیک بود.اتفاقی واسه شیما افتاد تو خونه؟
-نمی دونم..تو اتاقم بودم که شنیدم مریم خانم داره صدام میزنه.وقتی رفتم پایین دیدم شیما داره گریه می کنه واز
درد به خودش می پیچه..منم سریع آوردمش بیمارستان.
-چرا انقدر زود بردنش واسه عمل؟
-دکتر میگفت چند روزی هست که فشارش بالا بوده و پایین نمیومده.گفت اگه سریع عمل نشه مشکل تنفسی واسه
بچه پیش میاد و ممکنه که تو دل مادر بمیره.اون وقت جون شیما هم تو خطر می افتاد..م من خیلی صبر کردم تا تو
بیای ولی نیومدی و مجبور شدم برگه رضایتو امضا کنم...میگم بچه که نمیمیره؟
-نگران نباش..انشاالله که طوریش نمیشه.

romangram.com | @romangram_com