#حسی_از_انتقام_پارت_202
سرجام میخکوپ شدم.اردلان غرق در خون روی آسفالت افتاده بود.
با پاهای لرزون کنارش ایستادم. آهی کشیدم.تو دلم گفتم:میدوارم تو اون دنیا زنو بچتو ببینی.
رفتم سمت بابا.پرهامو به سمت خودم کشوندمو به بابا گفتم:چرا کاری نکردی؟
-چه فرقی می کرد؟خودش خودشو خلاص کرد و کارمارو هم راحت تر.
-ولی بابا این منصفانه نیست.ممکن بود قاضی با شنیدن حرفاش حکم اعدامشو صادر نکنه.باید بهش فرصت یه
زندگی خوبو میدادی.
-خودش خواست.منکه مجبورش نکردم.
-ولی..
-بسه سعید..بگذریم از این حرفا, خودت خوبی؟بلایی که به سرت نیاورد؟
-نه.می بینی که خوبم.
-خوبه.پرهام جان بهت تسلیت میگم.
پرهام:ممنون.
تاحالا اینجوری بابا رو ندیده بودم.چقدر واسه مرگ یه نفر بیخیال بود.چرا؟
بابا ازمون جداشد.گفتم:خوبی پرهام؟
-آره.بدک نیستم.
-متاسفم پرهام. 3 6
-فکر نمیکردم بابا انقدر کثیف باشه.
-شایدم کار مادرت بوده؟
-شاید.درهرصورت هردوشون تواین جنایت مقصر بودن.بیچاره عمو.راست میگفت.او آزارش به یه مورچه هم نمی
رسید ولی..بیخیالش..واسش مراسم ختم میزاری؟
-تو چی میگی؟بزارم یانه؟
-بزار.با این که این چند روزه آرزوی مرگشو داشتم ولی حالا پشیمونم..خداکنه اون دنیا واسش خوش بگذره.که
بعید می دونم.
-واسش می گیرم.بهتره بریم.
romangram.com | @romangram_com