#حسی_از_انتقام_پارت_201

بچه تو از دست ندادی که بفهمی.اگه من الان ,پسرتو جلوی چشمات چندبار بهش تجاوز کنمو بعد هم یه تیر تو
مغزش خالی کنم وبعد فرار کنم تو چی کار میکنی؟.هان؟بگو چی کار میکنی؟
هم تو صداش نگرانی بود و همم عصابیت وخشم.
باصدای لرزونی گفت:جلو چشمام به زنو بچم تجاوز کردنو وبعدم کشتنشون.
با تعجب نگاش کردم.این الان چی گفت؟..تجاوز؟اونم به زنو دخترش؟.اونم جلوی چشماش؟..نه این غیر ممکن
بود.این کارا از ارسلان بعید بود.
تو دلم گفتم:چی کشیده این مرد؟دور از توان من بود,دیگه چه برسه به اردلان.
همه داشتن با تعجب نگاش می کردن.بابا نگاش رنگ ترحم گرفته بود.
گفت:میدونم که انقدر درد کشیدی ولی این شیوه ای که تو انتخاب کردی درست نبود.
-توجای من نبودی و نیستی..نمیفهمی..منو درک نمیکنی سردار.
-درسته که درکت نمی کنم ولی بازم اشتباه کردی.
-آره من اشتباه کردم.اشتباه کردم که فکر می کردم ارسلان به دست شما دستگیر میشه و بعدم اعدام میشه.اشتباه
کردم که زودتر دست به کار نشدمو جلوی چشماش به پرهام تجاوز نکردم.اشتباه کردم که یه تیر تو مغز مارال
خالی نکردم.ولی الان جبرانش می کنم.
گفتم:می خوای چی کار کنی؟راه فراری نداری.
-دارم...یه راه واسه خلاصی دارم.
پرهامو ول کرد.پرهام تا فهمید که آزاد شده دوید و رفت سمت سردار.بابا دستشو گرفتو کنارخودش نگهش
داشت.حالا من مونده بودمو اردلان.بابا به خاطر من به نیروهاش دستور حمله نداد.
اردلان با من کاری نداشت.می دونستم.از اولم من هدف اردلان نبودم. 3 5
اردلان اسلحه رو گذاشت روی سرش.گفت:این راه خلاصیه منه.
گفتم:باخود کشی چیزی حل نمیشه.
-چه الان بمیرم چه چند روز دیگه..مگه فرقی هم میکنه.این پایان راه منه.
ماشه رو کشید.گفتم:بابا پس چرا کاری نمی کنی؟..منصرفش کن.
بابا بازم ساکت ایستاده بود و داشت نگاش می کرد.از ماشین پیاده شدم.تا خواستم برم سمتش که با صدای گلوله

romangram.com | @romangram_com