#حسی_از_انتقام_پارت_200

چند دقیقه ای شد که گفت:نگه دار.
-می خوای چی کار کنی؟
باصدای بلند گفت:گفتم نگهدار.
کنار خیابون ماشینو نگه داشتم.ماشین بابا و افرادش هم که بعضیاشون با ماشین خودشون اومده بودن دورو اطرافم
نگه داشتن وسریع پیاده شدنو گارد گرفتن.
به عقب برگشتم وگفتم:حالا می خوای چیکار کنی؟..این دیگه آخر راهته.
-مرگ آخر راه منه.
بعد دررو باز کرد.دست پرهامو گرفتو از ماشین زدن بیرون.دیدم دست آزادشو دور گردن پرهام حلقه کرد و
اسلحه رو گذاشت روی سرش.
بلند گفت:جون این بچه واست مهمه سردار؟
بابا:آره..ولش کن.
-اگه مهمه پس چرا دنبالمون میاید؟چرا به نیروهات نمی گی که برن عقب؟
-چون می دونم اگه اینکار رو بکنم دوتا از بهترین افراد زندگیمو از دست میدم.
-اگه الانم نری عقب این دوتا می میرن.
می خواستم پیاده بشم که اردلان گفت:اگه پیاده بشی یه تیر تو مغزت خالی می کنم.
سرجام نشستمو یه پوف عصبی کشیدم.
بابا:با گروگان گرفتن بچه های من به هیچ جایی نمیرسی.
-بچه های تو یا بچه تو؟
-بچه های من. 3 4
-از کی تاحالا بچه ارسلان شده بچه تو؟..بابای این پسر میشه برادر من..برادری که زندگی برادرشو نابود کرد وباعث
شد به این کار ناپسند روبیاره..بابای این بچه زنو بچه منو کشت.بابای این بچه منو به هیولا تبدیل کرد..من تا 6سال
پیش هیچ کار خلافی نکرده بودم.حتی یه جریمه واسه رانندگی.زندگی خوبی داشتم,کارخوب,زنو بچه خوب.پرهام
می دونه که من آزارم به یک مورچه هم نمیرسید.ولی چیشد؟..الان توی لجنی که ارسلان واسم درست کرده دارم
دستوپا می زنم..ارسلان حسود بود.چشم دیدن خوشبختی منو نداشت.نابودم کرد..نابود.می فهمی؟.نه نمی فهمی.زنو

romangram.com | @romangram_com