#حسی_از_انتقام_پارت_199
ایستادم.درست کنار پرهام.اردلان پیاده شد ودر رو بست. رفت سمتش.پرهام با دیدن من تعجب کرده بود.ادرلان
دستشو گرفت و به سمت در عقب هلش داد.بعد از سوار شدن پرهام خودش کنارش نشست. 3 2
پرهام:سعید تو این جا چی کار می کنی؟
اردلان:من بهش دستور دادم که بیاد.واضح نیست؟
-چرا؟
گفتم:فکر کنم شیما رو دزدیده.
-داره دروغ میگه..این اصلا نمی دونه که آدرس خونه تو کجاست.
اردلانم خندیدو گفت:راست میگه بچه ام..!عقلش بیشتر از تو کار می کنه.
گفتم:یعنی شیما الان خونه ست؟
-آره.حالا هم راه بیوفت.
محکم زدم به فرمون و گفتم:لعنتی.
-راه بیوفت.
ماشینو به حرکت درآوردم.می دونستم بابا فهمیده که اردلان منو گروگان گرفته..وگرنه الان ماشین اردلان میون یک
عالمه ماشین پلیس گیر افتاده بودو الان تو چنگمون بود.
گفتم:متاسفم پرهام.
اردلان:تند تر برو.بابات و افرادش دارن بهمون نزدیک میشن...گاز بده.
پرهام:می دونستم که اینجور میشه.
تو آینه نگاش کردم.پرهامم داشت به من نگاه می کرد. گفت:منو زنده نمیزاره.
اردلان:گاز بده تا یه تیر تو مغز این بچه خالی نکردم.
مجبور شدم گاز بدم.تو دلم دعا می کردم که بابا یه راه حلی تو سرش باشه..یا یه نقشه دومی داشته باشه.
داشتم با سرعت زیاد به سمت اتوبان می رفتم که ماشینای پلیس اطراف ماشینمو گرفتن.
اردلان عصبی گفتم:چرا بیشتر گاز نمیدی؟ 3 3
گفتم:سرعت ماشینای پلیس نسبت به ماشینای معمولی دوبرابره..من هرچه قدر هم تند تر برم اونا به من
میرسن..فایده ای نداره.
romangram.com | @romangram_com