#حسی_از_انتقام_پارت_198
نگفته اتو بهش بگو.دیگه نبینم از این حرفای ناامید کننده بزنیا.
تو ماشین شخصیم نشسته بودم.دقیقا دوتا ماشین جلوتر از ماشین من ,ماشین بابا پارک شده بود.
پرهام همونجایی که اردلان گفته بود ایستاده بود..هنوز پنج دقیقه مونده بود تا اردلان بیاد.بچه ها رو می دیدم که با
لباس شخصی داشتن اون دورو بر می چرخیدن.
داشتم اطرافو نگاه می کردم که در سمت شاگرد باز شد و یه نفر نشست تو ماشین.اردلان بود. 3 1
سر اسلحه اش به سمتم بود.
لبخند زد وگفت:می دونستم که میاید.
بعد خندیدو گفت:انقدر منو خر فرض کردید؟..فکر کردی باور می کنم که یکدفعه ای پرهام زنگ بزنه و بگه که می
خواد بامن رابطه داشته باشه,نقشه ای در کار نیست؟
-فکر می کردم اگه بیای واقعا خری..ولی تو اومدی.
-آره اومدم تا پرهام باخودم ببرم.ولی به سبک خودم.روشن کن ماشیتنو.
-می خوای چی کار کنی؟
-همیشه میگن اگه تعداد گروگانها بیشتر باشه شانس خلاصی از پلیس هم بیشتره..و اگه هم گروگانت پسر سردار
باشه که دیگه صد درصد آزادی...می خوام نابودی پرهامو با چشمای خودت ببینی.
-اگه ماشینو روشن نکنم چی کار می کنی؟
-اول تورو می کشم و بعدم پرهامو..بعدم میرم سراغ شیماخانمت.
-اسم زن منو تو دهن نجست نیار.
خندید.بعد جدی گفت:اگه می خوای بلایی به سرشون نیاد حرکت کن.
-چی کار کردی؟..شیما کجاست؟
-می فهمی.حرکت کن و برو سمت پرهام.
با دستای لرزون استارت ماشینو زدم..خدایا شیما رو به خودت می سپارم..مراقبش باش..اون حامله ست.
به خودم گفتم:شیما که صبح خونه بود.نکنه تو راه بیمارستان..وای نه..اصلا از کجا معلوم که دروغ نمیگه؟.شایدم
راست بگه.
اردلان:نگه دار.
romangram.com | @romangram_com