#حسی_از_انتقام_پارت_197
-نقشه ای نیست به خدا.سعید از هیچی خبر نداره.
-امیدوارم همین طور که میگی باشه.فعلا.
پرهام بعد از قطع موبایلش گفت:همیشه همین حرفارو میزنه..حتی بدتراشو..معذرت می خوام.
بابا:سرتو بگیر بالا.توکه کاری نکردی..انشالله فردا دستگیرش می کنیم تاهم تو وهمم یه جامعه از دست کاراش
راحت بشن.
-امیدوارم چیزی نفهمه.
-نمی فهمه. 3 0
گفتم:پرهام خوب فکراتو کردی دیگه؟
-آره.اگه نکرده بودم که قبول نمی کردم.
بابا بلندشدو گفت:پس تا فردا.
منو پرهامم بلندشدیم.بابا روبه روی پرهام ایستادو گفت:فردا با آرامش میری سرقرار..اگه یه درصد اردلان فکر کنه
که تو استرس داری بد برات تموم میشه.می فهمی که؟
-بله.شما که فردا دستگیرش می کنید؟
-آره.مطمئن باش دستگیرش می کنیم.فقط به رفتار تو بستگی داره.
-می دونم.
-من دیگه برم.
به سمت در رفت.می خواستم دنبالش برم که گفت:نمی خواد بیای.خودم راهو بلدم.
باشه آرومی گفتم وخداحافظی کردم.
صبح روز بعد بود.پرهام خیلی استرس داشت.قرار شد من بعد از رفتنش به دنبالش راه بیوفتم.بابا هم به همراه
تیمش از قبل قرار بود اونجا باشن.
پرهام قبل از اینکه بخواد بره اومد سمت.گفت:اگه یه موقع اتفاقی واسم افتاد..می خواستم بگم که خودتو سرزنش
نکنی.من خودم این تصمیمو گرفتم.پس هر اتفاقی که واسم افتاد به خاطر تصمیم خودم بوده..به..به بابا هم زنگ بزن
و بگو که پرهام خیلی دوست داشت..ولی فرصت گفتنش نشد..حلالم کن سعید.
بعد بغلم کرد.گفتم:اولا قرار نیست هیچ اتفاقی واست بیفته.دوما بعد از این ماجرا خودت به بابات زنگ بزنو حرفای
romangram.com | @romangram_com