#حسی_از_انتقام_پارت_187

-روی مبل خوابیده.سرشو بد جایی گذاشته.برم بیدارش کنم.وگرنه گردن درد میگیره.
بلند شدمو رفتم سمتش.کنارش نشستمو گفتم:پرهام بلندشو.
بعد هم تکونش داد.چشماشو رو باز کرد.گفت:سلام.
خواست بلند بشه که گفت:آخ.
-چیشد؟
-گردنم.خشک شده.
-حقته.تا تو باشی روی مبل نخوابی.
به زور بلندشدو نشست.گفت:ساعت چنده؟
.6-
-صبح؟
-نه بعد از ظهر.
-ترسیدم.
-بلندشو برو دستو صورتتو بشور.بعدم آماده شو که می خوایم بریم بیرون.
-کجا؟
-شهربازی و بعدم یکم تو شهر بگردیم.
-شهربازی؟مگه بچه شدی؟ 1 9
-کودک درونم بیدارشده.می خوام تا نخوابیده برم ویکم خوش باشم.
-باشه.حالا کی می خواید برید؟
-ساعت .8
-کوتا ساعت .8
-تو دوساعت کارته آماده بشی.بلندشو.
-باشه.
بلندشدو رفت.سوییچ ماشینشو آوردم بیرون ویه نگاهی بهش کردم.دوباره گذاشتمش توی جیبم.
ساعت 8شب بود که از خونه, سه نفری زدیم بیرون.اول رفتیم شهر بازی.

romangram.com | @romangram_com