#حسی_از_انتقام_پارت_188
بعد از کلی گشتو گذارو بازی کردن تصمیم گرفتیم بریم رستوران.احساس می کردم هرجایی که می رفتیم یک نفر
تعقیبمون می کرد..ولی نمی دونستم که کی..زیادم بهش اعتنایی نکردم.
بعد از خوردن شام به پیشنهاد شیما,که البته از قبل برنامه ریزی شده بود,رفتیم سمت پارک.
ماشینو درست پشت کمری پارک کردم.
به پرهام گفتم:کمریه رو می بینی؟
-آره.
-قشنگه نه؟
-می خوای پرادوت رو بفروشی و کمری بخری؟
-نه بابا.پولم کجابود؟
پیاده شدیم.وارد پارک شدیم.به نسبت شلوغ بود.
گفتم:شیما جان تو روی نیمکت بشین.منو پرهام بریم یه دور بزنیمو برگردیم.
-باشه. 2 0
با پرهام شروع کردم به راه رفتن.
گفتم:نگفتی.
-چی رو؟
-نظرت رو درمورد ماشینه.
-واست مهمه؟
-نه خب.همین جوری پرسیدم.
-قشنگه.هم خودش وهمم رنگش.مبارک صاحبش باشه.
آروم گفتم:مبارک باشه.
بعد بلند گفتم:مسابقه بدیم؟
-از کجا تا کجا؟
-از همین جا تا پیش شیما.
-اوه..چه خبره؟
romangram.com | @romangram_com