#حسی_از_انتقام_پارت_186
نگرفتم.توی تالار باغ خان گرفتم.خیلی واسش خوش گذشت.چندین بار به خاطر این مهمونی ازم تشکر کرد.ایمانم
با نامزدش اومد.دختر خوب و خون گرمی بود.هرجایی که پرهام می رفت منم می رفتم.تمام حواسم بهش بود.می
ترسیدم.می ترسیدم اردلان یکدفعه پیداش بشه و پرهامو با خودش ببره.
پرهام چندروز بعدش انتخاب رشته کرد.شیمی محض دانشگاه صنعتی شریف.
دعا می کردم قبول بشه.دوماهی گذشت.تو این دوماه همه چیز امن و امان بود.اوضاع بروقف مراد پرهام بودو بس.
هیچ وقت اون شبی که فهمید همون چیزی قبول شده که آرزوشو داشته یادم نمی رفت.اون تو آسمونا سیر می کردو
منم وشیما هم تو زمین.خوشحالیش غیر قابل وصف بود.چقدر با شیما به خاطر کاراش خندیدیم.رفتم تو فکر
کادوش.می دونستم که از ماشین سانتافا کمری خوشش میاد.اونم به رنگ مشکی.سوپرایز خوبی واسش بود اگه می
خریدمو بهش نمی گفتم.
-مثل همیشه ساعت 6بعد از ظهر رفتم خونه.شیما تو آشپزخونه پیش مریم خانم بود.سلامی بهشون کردم.پرهامو
دیدم که روبه روی تلوزیون روی مبل خوابش برده بود.
لبخندی زدمو رفتم سمت اتاقم. اتاق کوچیک وجموجوری بود.به زور تخت رو توش جاداده بودم.
بعد از تعویض لباس رفتم توآشپزخونه.کنارشیما روی صندلی نشستم وگفتم:بچم چه طوره؟
-هنوز نیومده عزیز شد؟
-دیکه دیگه.
-بچه ام خوبه خوبه.به باباش هم سلام کرده.
-سلامت باشه.
-چی کار کردی؟
-خریدمش.
-کی بهش بدیم؟ 1 8
-شب میریم بیرون.بهش می گیم.
-خیلی سوپرایز میشه.
-آره.از کی تاحالا خوابیده؟
-نمی دونم.اون قدر شبکه هارو بالا پایین کرد که خوابش برد.
romangram.com | @romangram_com