#حسی_از_انتقام_پارت_185

-نمی خواد. 1 6
-چی رو نمی خواد؟همین فردا کارگر می گیرم بیان وسایلو ببرن تو تک اتاق پایین.
با سختی نشست روی تخت و گفت:هرجور خودت صلاح می دونی..آه داره می چرخه.
-واقعا؟
کنارش نشستم.دست گذاشتم روی دلش.حسش می کردم.چقدر شیرین بود.
گفتم:چقدر دخترم شیطونه.
با اخم نگام کرد وگفت:قرار شد اسم بچمونو با جنسیتش نبری.
-ببخش.یادم رفت.چند ماهته؟
-1ماهم داره تموم میشه.
-یعنی من باید تا0ماه دیگه صبر کنم؟
-آره دیگه.
-از این حرفا بگذریم.امروز پرهام خیلی خوشحال بود.
-آره.
-می خوام واسش مهمونی بگیرم.
-خوبه.
-ولی نمیزارم تو دست به سیاه و سفید بزنی.
-نمیزنم.مریم خانم هست.کی می خوای بگیری؟
-یه دوروز دیگه.همه رو هم می خوام دعوت کنم.موافقی؟
-آره.چرا نباشم.
روی تخت دراز کشیدمو گفتم:سعیدم موافقه.
شیماهم کنارم خوابیدوگفت:نمی خوای واسه پرهام کادو بگیری؟ 1 7
-چرا تو فکرش هستم.وقتی که دانشگاه قبول شد واسش میگیرم.فعلا باید صبر کنیم ببینیم انتخاب رشته اش رو چی
کار می کنه.
مهمونی رو واسش گرفتم.مهمونی خوبی بود.حتی فامیل های خودش روهم دعوت کردم.مهمونی رو تو خونه

romangram.com | @romangram_com