#حسی_از_انتقام_پارت_184

-نتایج؟شیما می گفت که فهمیدی رتبه ات چند شده پرهام.
کفتم:دایی جان بزارید ما بشینیم,یکم از حال همدیگه خبر پیدا بکنیم بعد برید سراغ سوال اصل کاریتون.
دایی:کی میره این همه راهو..بگو پرهام جان.
پرهام:راستش..خب.. 1 5
گفتم:پرهام قبول نشده.
دایی:راست میگه پرهام؟
گفتم:معلومه که راست میگم.
دایی با ناراحتی به پرهام نگاه کرد وگفت:عیبی نداره.سال دیگه دوباره امتحان میدی و قبول میشی.
پرهام:دایی,سعید داره ردوغ میگه.من طاقت ناراحتی شمارو ندارم.قبول شدم اونم با رتبه خوب.
برزخی نگاش کردم.سریع رفت پشت دایی سنگر گرفتو گفت:دایی کمکم کن.می خواد منو بزنه..شده عین میر
غضب.
دایی بااخم داشت نگام می کرد.گفت:نگران نباش من نمیزارم دست روت بلند کنه.
باصدای شیما برگشتیم سمتش.گفت:سلام.
پرهام از سنگر گاش خارج شد و رفت سمتش.
دایی اومد نزدیکمو گفت:به من دروغ میگی آره؟
-ببخشید.یه دروغ مصلحتی بود.به دل نگیرید.
-یه بار دیگه ببینم یا بشنوم می خوای پسرمو بزنی دستت رو قلم می کنم.
بعد تموم شدن حرفش رفت سمت پرهام.با تعجب نگاش کردم.خیلی جدی بود..چی گفت؟.گفت پسرم؟..پرهام
پسر دایی؟
تک خنده ای کردمو رفتم سمتشون.
شب خوبی بود.توی اتاقم نشسته بودم و به امشبی که گذشت فکر می کردم.شیما وارد اتاق شد.نفس نفس میزد.
گفتم:طوری شده؟
-نه..از پله ها اومد.
-باید اتاقمونو یغییر بدیم.

romangram.com | @romangram_com