#حسی_از_انتقام_پارت_183
نگاه عاقل اندرسفیهی بهش کردم که خودش فهمید چرا این حرفو زدم.
تو راه گفتم:وقتی رسیدیم خونه دایی اینا اخم می کنی.
-چرا؟
-مثلا قبول نشدی.
-چرا می خوای این کاررو بکنم؟
-می خوام واکنششون رو ببینم.
-خیلی مهمه واست؟
-آره. 1 4
-چرا؟
-می خوام بدونم حس حسادت نسبت بهت دارن یانه.که اگه نداشته باشن ناراحت میشنو اگه هم داشته باشن
خوشحال میشن.
-به چه چیز من باید حسادت بکنن؟
-به اینکه من خیلی روی تو حساسم.
-این چه ربطی که رتبه ام داره.
-داره.نمی فهمی.
-منکه نمیفهمم تو ذهن تو داره چی می گذره.
-خودمم نمی فهمم.
یه پوف عصبی کشید.گفتم:تا آخر مهمونی چیزی نمیگی.
-چرا؟
-مثلا ناراحتی.
-خیلی خب.باشه.
رسیدیم.وارد ساختمان شدیم.دایی اومد به استقبالمون.
بعد از دست دادنو سلام کردن گفت:چیشد؟
-چی؟
romangram.com | @romangram_com