#حصار_تنهایی_من_پارت_999


با تعجب به امير نگاه کرد و گفت: سلام!

امير: سلام!

به آراد نگاه کرد: حالا بي خبر ازدواج مي کني؟!

آراد پوزخندي زد و گفت: مي دوني که زنم نيست؛ پس حرف مفت نزن!

- ها! راست مي گي! ببخشيد! فراموش کردم شدي يکي عين بابات! به اين دختر بدبختم رحم نکردي؟

آراد خواست چيزي بگه که دل آرام گفت: تا حالا شما رو اينجا نديدم!

آراد: شوهر اينه... يعني قراره بشه!

امير: باز که گفتي اين؟! اسمشو بلد نيستي؟ اسمش آينازه...آيناز!

با عصبانيت به هم نگاه مي کردن.

بخاطر اينکه اوضاع از اين بيشتر بيخ پيدا نکنه، گفتم: بشينيد!

آراد با همون وضع نگام کرد.

- يعني بفرماييد بشينيد تا ازتون پذيرايی کنم!

دل آرام: راست مي گه! چرا سر پا وايسادين؟ خب بشينيد!

romangram.com | @romangram_com