#حصار_تنهایی_من_پارت_1000
با سوغاتياي توي دستم رفتم به آشپزخونه. قهوه دم کردم و ميوه رو شستم. قهوه رو بردم براشون.
خواستم برم که امير گفت: بشين آيناز!
- برم ميوه بيارم.
- نه، نمي خواد. قهوه کافيه.
خواستم رو مبل تکي بشينم که امير گفت: اونجا نه! بيا پيش خودم بشين!
جهت در آوردن حرص آراد، کنار امير نشستم. نگاش کردم با حالت عصبي پا روي پا انداخته بود و تکون مي داد.
امير دستشو انداخت دور شونم و گفت: بدون من خوش گذشت؟!
به دست امير نگاه کردم. اين چرا اينجوري مي کنه؟!
با لبخند و حرفي که نمي دونم از کجام دراومد، گفتم: نه؛ دلم خيلي برات تنگ شده بود.
اميرم نمکشو بيشترکرد و گفت: الهي من قربون دلت برم!
واي! به پاي آراد که هر لحظه تکون دادنش بيشتر مي شد نگاه کردم. شده بود عين گاو ميشي که سمشو به زمين مي کشيد و دود از دماغش مي داد بيرون!
به من نگاه مي کرد؛ منم که لباس قرمز تنم بود! ديگه بدتر! الانه که با شاخش بهم حمله کنه! يه لبخند تحويلش دادم تا جونش درآد! هرچند جون اين، حالا حالاها به جسمش چسبيده!
اميرعلي: مي خوام چند روزي آينازو ببرم پيش خودم.
romangram.com | @romangram_com