#حصار_تنهایی_من_پارت_1001
- براي بردن زن خودت داري اجازه مي گيري؟
- اجازه نمي گيرم! به اطلاعت رسوندم!
دل آرام: ببخشيد؟ اگه آيناز، خانم شما هستن پس چرا براي آراد کار مي کنه؟
به آراد نگاه کرد: کار نمي کنه... امانت دستش بود. ظاهرا امانت دار خوبي نبوده!
امير بهم گفت: عزيزم! برو حاضر شو بريم!
چقدر محتاج يه کلمه محبت آميز بودم! چقدر دلم مي خواست يکي بهم بگه عزيزم؛ جانم؛ عمرم... چرا با وجود محبتايی که امير بهم مي کنه بازم دوستش ندارم؟ خرم ديگه!
منم گفتم: چشم عزيزم!
بلند شدم. امير نگام کرد؛ خم شدم صورتشو بوسيدم. با لبخند تو چشمام زل زد. اصلا حس خوبي نداشتم. يه عذاب وجدان اومد سراغم. بايد معذرت خواهي مي کردم. اصلا چرا بوسيدمش؟! شايد فقط مي خواستم به آراد ثابت کنم تنها نيستم؛ يکي منو دوست داره!
نمي دونم امير تو چه حالي بود اما خودم از خجالت سرخ شدم. خواستم برم که امير مچ دستمو گرفت و گفت:
- صبر کن با هم بريم، يه سلامي هم به خاتون و مش رجب مي کنم.
فقط تونستم سرمو تکون بدم. امير بلند شد، روبه آراد کرد و گفت: خب ديگه؛ کم کم رفع زحمت مي کنيم! ما که سلام نکرديم، حداقل خداحافظي رو بکنيم!
دستشو به طرف آراد دراز کرد. اونم بلند شد و فقط نگاش کرد.
امير گفت: مي دوني اگه دست ندي ولت نمي کنم!
romangram.com | @romangram_com