#حصار_تنهایی_من_پارت_1002
انگار آراد يه وزنه دويست کيلويي به دستش وصل کرده بودن. به زحمت دستشو بلند کرد و با امير دست داد. اونم به طرف خودش کشيد و بغلش کرد و صورتشو بوسيد و گفت:
- اگه با دل آرام ازدواج کردي، مبارکه! خوشبخت بشي!
آراد ازش جدا شد و با اخم گفت: يه بار که گفتم؟ زنم نيست.
- اگه زنت نيست، پس چرا فرحناز باهات قهر کرده؟!
- برو از خودش بپرس!
- خب بابا! اخماتو باز کن!
امير رو به دل آرام کرد و گفت: خوشحال شدم ديدمتون!
- ممنون. ايشاا... با آيناز خوشبخت بشين!
- ممنون!
سوغاتي آرادو بهش داد. چون براي دل آرام چيزي نياورده بود، يکي از سوغاتي های منو به اون داد. وقتي از عمارت مي رفتيم بيرون، آراد با قيافه ناراحت نگامون مي کرد. درو باز کردم، برگشتم، ديدم با سرعت از پله ها مي ره بالا. وقتي تو حياط راه مي رفتيم، امير گفت:
- خوب بلدي چطور آرادو به آتيش بکشي!
خودمو به نفهمي زدم و گفتم: چي؟!
با خنده گفت: هيچي... فقط بخاطر آراد يه بوس مجاني بهمون رسيد!
romangram.com | @romangram_com