#حصار_تنهایی_من_پارت_998
- پس اذيتت کرده... دارم براش!
سوغاتياشو برداشت و گفت: ببين دختر با سوغاتيا چيکار کردي!
کمکش جمع کردم و گفتم: ببخشيد!
همين جور که به سمت عمارت مي رفتيم، گفت: راستي! فهميدي ما سلام نکرديم؟!
- سلام!
با خنده گفت: عليک سلام!
گفتم: اين همه سوغاتي براي چي خريدي؟!
- بيشترش براي توئه، بقيشم براي اونا.
رفتيم داخل. آراد دست به جيب منتظر ما وايستاده بود. با امير رفتيم تو؛ رفت جلو با آراد دست داد و گفت:
- اينجوري امانت داري مي کنن؟! مگه نگفتم سالم تحويل مي گیرم؟!
- حالا هم که سالمه... يه خش به صورتش نيفتاده!
- جسمي آره... ولي روحش چي؟
دل آرام تو چهار چوب در وايساده بود.
romangram.com | @romangram_com