#حصار_تنهایی_من_پارت_997


- کجا؟!

با لبخند گفتم: هيچ جا! در خدمتتونم! مي رم براتون دوغ بيارم!

- پس اين که رو ميزه، چيه؟

- ها؟! چيزه! اين دوغ نعناست، مي رم دوغ موسير بيارم!

- لازم نکرده! موسير دوست ندارم.

ازش فاصله گرفتم و رفتم پشت ميز وايسادم. وقتي نشستن، براشون غذا کشيدم. خدا رو شکر بدون دعوا و خونريزي غذاشونو خوردن. بعد شام رفتن به اتاق تلويزيون که پونزده، بیست نفر آدم، خوشگل جا مي شد. براشون ميوه بردم، گذاشتم رو ميز. از پنجره بيرونو نگاه کردم.

با خوشحالي جيغ زدم و گفتم: امير! امير اومده!

با ذوق و شوق رفتم بيرون. دوستش نداشتم اما نمي دونم چرا از ديدنش انقدر خوشحال شدم؟! شده بودم عين آدمي که ازسياه چال و هواي آلودش آزاد مي شه و تو هواي تميز نفس مي کشه. رفتم تو حياط. با سوغاتي هاي تو دستش مي اومد طرف من.

صداش زدم: امير!

از ديدنم تعجب کرد. منم با خوشحالی طرفش مي دويدم. بهش نزديک شدم و خودمو انداختم تو بغلش که سوغاتيا از دستش افتاد. از دل نازکي شايد دلتنگي، نمي دونم! هرچي بود، گريه کردم. محکم فشارش دادم و همين جور گريه مي کردم. تو اين مدت انقدر سختي کشيده بودم که به يه پناهگاه احتياج داشتم.

امير گفت: چي شده؟ از دلتنگيه يا باز اين آراد اذيتت کرده؟!

ازش جدا شدم. اشکمو پاک کردم و گفتم:

- نمي دونم! شايد دوتاش!

romangram.com | @romangram_com