#حصار_تنهایی_من_پارت_994


آراد با عصبانيت نگاش کرد و گفت: تارزان! اون تن لشتو از رو من بردار!

- خب اگه بردارم، مي ري آينازو مي خوري که؟!

آراد بدون دست و پا زدن و با عصبانيت به پرهام نگاه مي کرد. پرهامم با دست و پاهاش، آرادو تو بغلش قفل کرده بود و گفت:

- آيناز فرار کن! گرفتمش!

منم سريع کليپسو برداشتم و موهامو بستم.

آراد با حرص ولي آروم گفت: پرهام ولم کن!

سريع به طرف در دويدم.

پرهام داد زد: آيناز! موهات خيلي خوشگله!

بدون اينکه چيزي بگم، رفتم بيرون و با سرعت به سمت خونه دويدم. خودمو پرت کردم تو خونه و پشت در اتاق خاتون وايسادم و در زدم. چند دقيقه بعد، اومد بيرون. جلو پاش زانو زدم و با گريه و خواهش گفتم:

- خاتون! الهي درد و بلات بخوره تو سرم. قربونت برم امروز صبحونه ی آقا رو مي دي؟ قول ميدم جبران کنم. هر چي بگي، مي گم چشم!

خاتون با موهاي باز و تعجب زده، شده بود عين فراريا!

گفت: بازم؟! باز چيکار کردي؟ دختر پيرم کردي!

- خاتون خودم مي برمت پيش دکتر که جوونت کنه. حالا ميري؟

romangram.com | @romangram_com