#حصار_تنهایی_من_پارت_993
گفت:خب مي ذاشتين هوا روشن بشه، بعد بازي مي کردين!
آراد همين جور که دنبال من مي دويد گفت: حساب تو رو هم بعدا مي رسم.
پرهام دست مي زد و گفت: آراد بدو، آيناز بدو! هي هي! آراد بدو، آيناز بدو! هي هي!
ديگه نفس برام نمونده بود. تمام موهام رو صورتم بود. جايي رو نمي ديدم.
پرهام با ذوق اومد پايين و گفت: منم بازي... منم بازي!
داد زدم: پرهام خفه شو! همش تقصير توئه... چرا تو اتاق خودت نخوابيدي؟
پرهام دنبال آراد مي دويد.
گفت: بابا اين گرگي که داره دنبالت ميدوئه منو از اتاقم انداخت بيرون، گفت شومینه ی اتاقم خراب شده، گرم نمي کنه.
پشتمو نگاه کردم. آراد هنوز مي دويد و پرهام دنبال آراد.
گفتم: پرهام بگيرش!
پرهام: اگه بگيريمش که بازيمون خراب مي شه؟!
جيغ زدم: پرهام!
پرهام پريد رو آراد و با هم افتادن رو زمين.
romangram.com | @romangram_com