#حصار_تنهایی_من_پارت_995
نفسي از روي حرص بيرون داد که صداي آراد اومد:
- ولم کن پرهام! بايد حساب اين دخترو برسم.
بلند شدم و گفتم: واي بدبخت شدم ...سامورايي اومد.
پريدم تو اتاقم سريع درو قفل کردم.
با مشت زد به اتاقم و گفت: اين درو باز کن!
- اگه باز کنم که تو منو مي کشي؟
- منم مي خوام بکشمت! زود باش درو بازکن!
- جون فرحنازت بيخيال شو! من که گفتم گه خوردم؟
- گه خوردن تو که به درد من نمي خوره ؟ داشتي منو مي کشتي!
- حالا که الحمدا... زنده اي ! من که تير نزدمت؟ بالشت گذاشتم رو سرت. تازشم فکر کردم اون پرهام گور به گور شده تو اتاق خوابيده.
پرهام: هوي من اينجاما! با آراد ميايم تو لهت مي کنيما؟!
- پرهام ساکت شو ... اگه زنده موندم، تو رو زنده نمي ذارم!
اي خدا! عجب گيري افتادما؟
romangram.com | @romangram_com