#حصار_تنهایی_من_پارت_987
همون پاکت سفيدو گذاشت رو تنه ی درخت و گفت: اين پول براي پنج ماهي که اينجا کار مي کردي و دستمزد کت شلواره. هر کاري دوست داري باهاش بکن. مي خواي بندازش سطل آشغال. من پس نمي گيرم.
چند قدم رفت و برگشت.
- بخواي مي توني بشيني!
اينو گفت و به سمت کلبش حرکت کرد. اين چرا اينجوري مي کنه؟! نه به دو دقيقه پيشش، نه به الانش! مشکوک مي زنه! تا وقتي که وارد کلبه احزانش شد، نگاش کردم. وقتي رفت تو، پاکتو برداشتم، باز کردم. چشمم گشاد شد! پولو درآوردم و شمردم. چقدر زياد! شش ميليون تومن!... اَ! مي خوام چيکار اين همه پولو؟! آها! مي تونم باهاش فرار کنم! آره! يه بليط هواپيما و پرواز به سمت بوشهر.
از خوشحالي بالا و پايين مي پريدم. باورم نمي شه دوباره مي تونم نسترنو ببينم! همينجور که از خوشحالي مي پريدم، چشمم به پنجره کلبه افتاد که آراد از پشتش به من نگاه مي کرد.
برگشتم. واي! آبروم رفت! الان فکر مي کنه بخاطر پول انقدر خوشحالم ! روسريمو کشيدم جلوم و با دو رفتم سمت خونه. خاتون مش رجب تو آشپزخونه نشسته بودن و حرف مي زدن.
با صداي بلندي گفتم: شب بخير ليلي و مجنون!
اونام با خنده جوابمو دادن.
***
صبح آرادو بيدار کردم. بعد از اينکه صبحونشو خورد، رفت شرکت. لباساشو شستم و اتو کرده گذاشتم سرجاشون. بعد از اينکه به خاتون توي پختن نهار کمک کردم، رفتم سراغ اتاق آراد. يک هفته اي مي شد که به اتاقش دست نزده بودم. کف اتاقشو تميز مي کردم که ياد دفتر زير کاشي افتادم.
رفتم سراغش، برش داشتم. چند صفحه اي برگ زدم. يعني آراد راضيه من اينو بخونم؟! خوب معلومه نه! خدايا قول مي دم اين آخرين باري باشه که مي خونم!
به صفحه نگاه کردم. دست خطش بهتر شده بود و ديگه غلط املايي نداشت. نوشته بود:
« پريشب تولد 14ساليگم بود. مامان و بابام برام جشن نگرفتن. حتي يه کيک هم نخريدن. دوتاشون رفتن مهموني ... فقط داداش علي فهميد و برام یه کيک کوچيک خريد. دوتايی جشن گرفتيم... دلم گرفت. مي خواستم گريه کنم اما بابام مي گفت مرد گريه نمي کنه. گريمو ريختم تو دلم.
romangram.com | @romangram_com