#حصار_تنهایی_من_پارت_988
شب وقتي از مهموني برگشتن دعوا کردن. يعني کار هميشگيشون بود. وقتي از يه مهموني برمي گردن بايد دعوا کنن. بابام سر مامان داد مي زد چرا با اون مرد حرف زدي؟ چي بهت گفت که مي خنديدي؟
مامانم دوباره صداشو بلند مي کرد. مگه من مجسمم که يه گوشه بشينم و هيچي نگم؟ اين همه زن، داشتن با همه به غير از شوهرشون حرف مي زدن، منم يکيش. مگه من ازت سوال مي کنم چرا با ده تا زن رقصيدي الا من؟ پيش اون الناز نشستي، شام تو دهنش کردي، نگفتي يه زنم دارم که آوردمش مهموني. من مثل تو خراب نيستم. بابام زد توی گوش مامان که افتاد رو زمين و گفت من مَردم. با هر کي دلم بخواد حرف مي زنم. با هرکي دلم بخواد مي رقصم و شام مي خورم ...اما توي آشغالو آدم مي کنم. کمربندشو درآورد و مامانمو مي زد. اونم فقط جيغ مي کشيد... از پله ها دويدم پايين. بابامو گرفتم. با التماس و گريه گفتم بابا نزنش. بابا تو رو خدا مامانمو نزن ... اما بابام دلش به رحم نيومد و با سگک کمربند زد به قلبم. سوخت. خنک شد. نگاه کردم سمت قلبم داشت خون مي اومد. افتادم رو زمين. مامانم درد خودشو فراموش کرد و اومد طرفم. بابام به باد فحش گرفته بود. يه چيزاي مي فهميدم... اما نه دقيق. بيهوش شدم.»
دفترو بستم. يه قطره اشک از چشمم افتاد. بيچاره آراد از دست باباش چي کشيده. حالا فهميدم جاي زخم زير قلبش بخاطر چيه؟ دفترو گذاشتم سر جاش و دوباره اتاقشو تميز مي کردم که کمردردم اومد سراغم. دستمو گذاشتم روش. ديگه نتونستم وايسم و رو تخت نشستم. دردش کل کمرمو گرفت.
دراز کشيدم. فقط پنج دقيقه مي خوابم، بعد بلند مي شم. از جاي نرمش خوشم اومد. کمرمو بيشتر توش جا کردم. چشممو به در دوختم که اگه کسي اومد، سريع بلند بشم. انقدر به در نگاه کردم که تار شدو کم کم اطرافش سياه شد اما درو هنوز مي ديدم. روي چشمم پرده سياهي کشيده شد.
***
چشممو باز کردم. تو اتاق آراد، اونم تختش چی کار مي کردم؟! واي قرار بود فقط پنج دقيقه بشه. به بالشت زير سرم و پتويی که روم کشيده بودن نگاه کردم. به ساعت رو به روم که با عصبانيت نگام مي کرد و ساعت سه رو نشونم مي داد نگاه کردم.
اي واي! واي! يعني آراد اومده، نهارشم خورده و رفته؟! زدم به پيشونيم.
چرا خاتون به جاي اينکه بيدارم کنه بالشت زير سرم گذاشته؟! حتما بعدشم نذاشته آراد بياد اتاق. سريع بلند شدم تختو مرتب کردم. تي و سطلو برداشتم و رفتم پايين؛ دنبال خاتون گشتم اما نبود. هر جا مي گشتم نبود. انگار گم شده!
به سمت خونه دويدم. رفتم تو، ديدم تو حمومه و داره لباساي مش رجبو مي شوره.
گفتم: خاتون اين چه کاري بود با من کردي؟! چرا به جاي اينکه بيدارم کني بالشت گذاشتي زير سرم؟ نگفتي اگه بياد ببينه من رو تختش خوابيدم، باز منو مي ندازه انباري؟!
خاتون که با تعجب نگام مي کرد، خنديد و گفت: چه خبرته دختر! يکي يکي بپرس! اول اينکه سلام و ساعت خواب! من نمي دونستم شما بالا خوابيد. آقا بهم گفت جنابعالي تو اتاقش خوابيدی و بيدارتون نکنم. منم اطاعت امر کردم و گفتم چشم!
با تعجب گفتم: يعني شما بالشت زير سرم نذاشتيد و پتو روم نکشيديد؟
- نه!
romangram.com | @romangram_com