#حصار_تنهایی_من_پارت_986


سريع بلند شدم و گفتم: معذرت مي خوام ... مگه اشکالي داره؟

- بله اشکالي داره! اين آلاچيق منه؛ خوشم نمياد هر کسي اينجا بشينه.

- بله...ببخشيد!

چند قدم رفتم؛ گفت: هميشه مياي اينجا؟

- نه... فقط موقعايي که خوابم نمي بره يا تنهام.





- يعني تو اين سرما اينجا نشستي که از تنهايي در بياي؟!

- نه از سر ناچاريه... شما که بهم اجازه نمي ديد به امير زنگ بزنم، مجبورم اينجا بشينم.

- من زنگ نمي زنم، اون نبايد عرضه داشته باشه يه احوالي از عشقش بگيره؟

چيزي نگفتم و سرمو انداختم پايين. راست مي گه! اين زنگ نمي زنه؛ اون چرا سراغي ازم نمي گیره؟ نکنه آراد راست بگه و با يه دختر فرانسوي ازدواج کرده؟

سرمو بلند کردم. بازم چشمامو نشونه گرفته بود. اين چند روزه خوب داره نگام مي کنه! اونم فقط چشمام. انگار من اجزاي ديگه اي ندارم و خدا کل صورتمو چشم آفريده!

گفتم: برم؟

romangram.com | @romangram_com