#حصار_تنهایی_من_پارت_983


***

چهار روز تمام به دستور آقا، فقط بايد کت و شلوارشو تموم مي کردم و به دل آرام خانم مي رسيدم تا پريودش تموم بشه! انقدر پله ها رو براي ميان وعده، نهار، شام، قرص آهن، بالا پايين کردم که کمردرد گرفتم. به طوري که براي خوندن نماز، به زحمت رکوع و سجده مي رفتم. خاتون بيچاره هم موقع خواب کيسه ی آب گرم رو کمرم مي ذاشت.

سه روز قبل از مهموني، کت و شلوارشو حاضر کردم. اتو کرده، به دست گرفتم و رفتم سمت اتاقش. دم در وايسادم در زدم. کسي جواب نداد. دوباره در زدم بازم کسي نگفت بيا تو.

درو بازکردم و رفتم تو و گفتم: آقا اينجاييد؟

از سوت و کور بودن اتاق فهميدم بازم با دل آرام رفتن بيرون. کت و شلوارشو گذاشتم رو تخت و اومدم بيرون.

رو راه پله ها نشستم. سرمو گذاشتم رو زانوم و آروم، زير لب شعر سلام فريدون رو زمزمه مي کردم.

- چقدر صدات قشنگه!

سرمو بلند کردم، ديدم دل آرام با لبخند نگام مي کنه. آرادم با اخمي که انگار زمينشو تصاحب کردم! بلند شدم به دستاي آراد و دل آرام که پر بود از خريد نگاه کردم. اما نه با حسرت؛ از روي دلخوري که چرا براي من که خدمتکارشم پول ماهيانه نمي ده اما برای اين دختره اونقدر خريد کرده که ديگه کمدش بقيه لباسا رو پس مي زنه.

آراد: کاري داشتي؟!

- بله...لباستون حاضره. گذاشتم رو تختتون. مي خوايد يه بار ديگه پرو کنيد.

- احتياجي نيست...برو.

اومدن بالا.

دل آرام گفت: خب بپوشش ببينم چه جوري مي شي... من نديدمش.

romangram.com | @romangram_com