#حصار_تنهایی_من_پارت_984
همين جور که سمت اتاق دل آرام مي رفت، گفت: شب مهموني مي پوشم ببين!
همون جا بلا تکليف وايسادم. آراد و دل آرام اومدن بيرون.
گفت: چرا هنوز وايسادي؟
- اگه مي پوشيد وايسم، مشکلي داشت برم درستش کنم.
آراد بدون جواب رفت تو.
دل آرام با خوشحالي گفت: آره مي خواد بپوشه؛ بيا تو!
رفتم تو. آراد شلوارشو پوشيد.
کتو جلوم گرفت و گفت: کمکم کن بپوشم!
برداشتم پشتش وايسادم و کتو باز کردم. دستشو گذاشت تو آستيناش. رفتم جلوش، يقشو درست مي کردم. نگاهشو حس کردم. يقه کتش تو دستام بود. سرمو بلند کردم؛ بازم به چشمام زل زد.
دل آرام گفت: آيناز! مي ري کنار ببينم چه شکلي شده؟!
يقشو ول کردم و رفتم عقب.
دل آرام با ذوق بغلش کرد و گفت: واي آراد! عالي شدي! بي نظيري! معلوم نيست کته به تو مياد يا تو به کت؟!
آراد نگام کرد و دريغ از يه تشکر خشک و خالي.
romangram.com | @romangram_com