#حصار_تنهایی_من_پارت_982


برگشتم.

گفت: تو از من نمي ترسي؟

خنديدم و گفتم: براي چي بترسم؟!

- پس بخاطر همينه انقدر باهام راحتي؟... يعني زيادي راحتي! هيچ دختري جرات نکرده بود با من اينجوري حرف بزنه اما تو هر چي دلت بخواد، مي گي!

- من که چيزي نگفتم؟!

- نگفتي؛ اون چي بود نشونم دادي؟!

- آها! خب هر کاري کردم نرفتيد بيرون؛ مجبور شدم... اگه ناراحت شديد، معذرت مي خوام!

به چشمام خيره شد.

گفتم: مي تونم برم؟!

به خودش اومد و گفت: آره، برو!

چند تا پله ديگه رفتم پايين؛ وايسادم و گفتم:

- بخاطر اينکه تا حالا هم نزديم، ازتون نمي ترسم!

سريع اومدم پايين. تو حياط وايسادم، دستمو زير بغلم گرفتم و به آسمون که دونه هاي برفشو به زمين مي فرستاد نگاه کردم. آروم به زمين مي نشستند. انگار عجله اي براي پير کردن زمين نداشتن. با دو به سمت خونه مي رفتم که يه حس باعث ايستادنم شد. برگشتم ديدم آراد از پنجره نگام مي کنه. چشم ازم برنمي داشت. من نگاهمو ازش گرفتم وسريع رفتم به اتاقم و زير پتوی گرم و نرمم خوابيدم.

romangram.com | @romangram_com