#حصار_تنهایی_من_پارت_981


گفتم: مي شه بري بيرون؟!

- چرا برم؟

پوفي کردم. حالا من به اين بچه پررو چي بگم؟!

تو چشماش نگاه کردم و گفتم: خواهش مي کنم بريد بيرون!

- اوني که بايد از اين اتاق بره بيرون، تويی نه من!

به دل آرام نگاه کردم. سرش پايين بود و معلوم بود با وجود آراد خيلي معذبه. پد رو از جيب کاپشنم در آوردم و گفتم: ببين! مي خواد اينو... اوکی؟! حالا میری؟!

آراد فقط نگام کرد. بدبخت دل آرام از خجالت کمي روسريشو کشيد جلو.

رفت بيرون. دل آرام خنديد و گفت: خيلي زشت بود! نبايد بهش نشون مي دادي!

- مگه نديدي عين چسب به تخت چسبيده بود و تکون نمي خورد؟ بچه پررو! بايد روشو کم مي کردم!

پد رو برداشت و گفت: هميشه انقدر باهاش راحتي؟!

- راحت نيستم... فقط جواب کاراشو مي دم!

بلند شد رفت دستشويي. خدا رو شکر جاشو کثيف نکرده بود که مجبور به تميز کردنش بشم! از اتاق اومدم بيرون. آراد رو پله ی اول نشسته بود. از کنارش رد شدم؛ چند تا پله رفتم پايين.

گفت: صبر کن!

romangram.com | @romangram_com