#حصار_تنهایی_من_پارت_947


- نرم چيکار کنم؟!

- الهي من فداي اون چشماي خوشگل مشکيت بشم!

نگاش کردم. يادم افتاد امروز تولدشه. يه لبخند زدم.

با تعجب گفت: ديوونه شدي؟! به چي مي خندي؟!

- هيچي... خاتون بدو صبحونه ی اين سامورايی رو بده تا صداش درنيومده!

خاتون رفت صبحونه آرادو داد. الحمدا... به خاتون گير نداد که چرا من براش صبحونه نبردم. چيزهايی که لازم داشتمو ديروز مش رجب برام آورده بود.

ساعت ده دل آرام تو آشپزخونه صبحونه مي خورد و خاتونم داشت نخود تميز مي کرد. حالا چه جوري اينو بيرون کنم؟!

دل آرام: چي شده آيناز؟ چرا اينجوري به خاتون نگاه مي کني؟!

خاتون نگام کرد.

گفتم: ها؟! هيچي! همين جوري! آخه بخاطر زحمت زياد پير شده و صورتش چين و چروک برداشته! پاهاشم که ديگه به درد نمي خوره... بايد بره عوضش کنه ... همش تقصير اين آقاست. مي دونم! مي گم خاتون! چند سالته؟!

خاتون با تعجب گفت: حالا چي شده که امروز به فکر من افتادي؟

خنديدم و گفتم: من هميشه به فکر شمام ،فقط بروز نمي دادم!

- آها...بله، چهل و پنج سالمه.

romangram.com | @romangram_com