#حصار_تنهایی_من_پارت_946


- اون که بله! ولي اینجوري من راضي نمي شم!

چند قدم اومد جلو، رفتم عقب.

گفت: امروز هوس کردم با خدمتکارم حموم کنم!

اينو که گفت، مايل شدم به سمت راستش، چون فضاي بيشتری براي فرار بود. يه قدم ديگه که اومد جلو، سريع از کنارش در رفتم.

با سرعت هر چه تمام تر به سمت خونه دويدم. من ديگه عمرا پا نمي ذارم تو اون اتاق!

خودمو انداختم تو خونه و نفس نفس مي زدم.

خاتون تو آشپزخونه بود.

نگام کرد و گفت: بازم؟!

- به جان من، خاتون تقصير من نيست! اون خرس قطبي... اصلا ولش کن! خاتون التماست مي کنم! جون هر کي که دوست داري، جون مش رجب ، جون بچه ی نداشتت، خودت برو به اين سامورايی صبحونه بده!

خاتون مونده بود بخنده يا دعوام کنه.

گفت: معلوم هست داري چي مي گي؟! جون بچه ی نداشتمو ديگه چرا قسم مي دي؟!

- چيکار کنم؟ مغزم ديگه نمي کشه.

ملتمسانه گفتم: مي ري؟!

romangram.com | @romangram_com