#حصار_تنهایی_من_پارت_945


از رو تخت بلند شد و گفت: حالا انگار چه شاهکاري کرده که مي خواد نشونمم بده! ... هر غلطي کردي خودت تميز مي کني!

هنوز خوابيده بودم. گفت: پس چرا بلند نمي شي؟!

با انگشت اشاره گفتم: اينجا که وايسادي، نه! برو پايين تخت وايسا. آخه ممکنه بوش اذيتت کنه!

سر تا پاش شده بود حرص و عصبانيت. رفت پايين. آروم بلند شدم؛ يه نگاه خنده آميزي بهش انداختم و سريع به طرف در دويدم و با خنده گفتم:

- گول خوردي... گول خوردي!

رفتم بيرون. سرمو کردم تو، ديدم داره به جاي تميز من با عصبانيت نگاه مي کنه. نگام کرد. سريع رفتم پايين.

دادي زد که شنيدم.

- فکر کردي مي توني از دستم در بري؟!

واي! نزديک بود دستي دستي بدبختم کنه! حالا چه جوري صبحونشو ببرم؟! واي! وانو چيکار کنم؟

چاي و آب ميوه شو حاضر کردم. با قدم آروم رفتم بالا. پشتش به در بود. يعني مي رفتم تو، منو نمي ديد. آروم از پشتش رفتم سمت حموم. باز خدا رو شکر يه چيزي گذاشته تو گوشش که صدا ي منو نمي شنوه!

سريع رفتم حموم و با دل خوشي فراوان وانو پر کردم؛ شيرو بستم و خواستم برم که ديدم با اخم به چهارچوب در تکيه داده.

گفت: کي گول خورده؟!

- خودم و جد و آبادم!

romangram.com | @romangram_com