#حصار_تنهایی_من_پارت_944


- چرا بلند شم؟ من هنوز اون کاري که دلم مي خوادو نکردم!

ترسم بيشتر شد. آب دهنمو قورت دادم و گفتم:

- دل آرام جون و فرحناز خوشگلت هستن، برو سراغ اونا!

- مي بينم تو اين اوضاع و شرايط، هنوز زبون درازي مي کني... اونا ظريف و شکنندن. بهشون دست بزني مي شکنن ...اما ظاهرا تو پوستت کلفت تره!

تکون خوردم و داد زدم: از روم بلند شو... موش کور!

دستشو گذاشت رو دهنم و گفت: چي گفتي؟

واي! عجب گَندي! حالا چيکار کنم؟! هنوز دستش رو دهنم بود. نگاش کردم يه چيزي گفتم. نفهميد.

دستشو برداشت و گفت: چي مي گي؟

آروم و با خجالت گفتم: جاتو کثيف کردم!

سريع نشست و گفت: چي کار کردي؟!

به شکمم نگاه مي کردم.

با عصبانيت گفت: با توام! مي گم چيکار کردي؟!

- برو اونور تخت بشين تا بلند شم، ببيني!

romangram.com | @romangram_com