#حصار_تنهایی_من_پارت_943
دستمو گذاشتم جلو دهنم و مي خنديم.
باز صداش زدم: حاج آقا آراد!... آقاي خان بزرگ!
دوباره خنديدم! چه خواب سنگيني داره! دهانمو بازکردم که يه چيزديگه بگم، يهو بلند شد يقمو گرفت و کشيد طرف خودش. خوابوندم رو تخت، خودشم روم خوابيد و با عصبانيت گفت:
- اگر جرات داري يه بار ديگه اونجوري صدام کن!
يا خدا! رحمي بنما! خاک تو سرم! خاک عالم تو سرم! توی اين چند ماه، به اندازه ی امروز ازش نترسيده بودم. اگه تا پنجاه و نه ثانيه ديگه ولم نکنه، تختشو از ترس خيس مي کنم!
با همون حالت ترس گفتم: ببخشيد! يعني غلط کردم! اصلا گُه خوردم!
فقط نگام مي کرد. انگار راضي نشد.
گفتم: پشگل خوردم! خوبه؟! پهن گاو چي؟!
اين لاغر مردني چرا انقدر سنگينه؟! دارم له مي شم.
گفتم: مي شه بلند شيد؟ نفسم داره مي گيره.
- خيلي وقت پيش بايد اينجوري نفستو مي گرفتم.
اي خدا نفستو بگيره، من از دستت راحت بشم!
گفتم: تو رو خدا بلند شيد!
romangram.com | @romangram_com