#حصار_تنهایی_من_پارت_942
گفت: عشقت رفت؟! حساب عُشقات دستت هست؟! علي... آبتين... پرهام... آريا؛ اگه کسي رو جا انداختم بگو!
چيزي نگفتم و رفتم سمت آشپزخونه، کمک خاتون کردم خرده شيشه ها رو جمع کنه. با شکم گشنه رفت؛ کاش حداقل يه چيزي مي خورد. ميزو جمع کردم. از دل آرام و آراد پذيرایي کردم.
از روزي که دل آرام اومده، ديگه براش کتاب نمي خونم و ساعت يازده مي خوابم.
***
صبح از خواب بيدار شدم. چقدر خوب مي شد امير امروز بياد! دلم پوسيد تو اين خونه. حداقل اون منو مي بره بيرون، اما اين چي؟ فقط بلده فرمان صادر کنه. داشتم به سمت عمارت مي رفتم که ديدم داگي داره کش و قوس به بدنش مي ده.
با خوشحالي رفتم طرفش و گفتم: سلام داگي... خوبي؟
پارس کرد.
- مي دوني به خاطر تو، صاحبت ديروز چه بلايی سر من آورد؟! نه! معلومه که نمي دوني! چون مريض بودي و کسي بهت چيزي نگفته... مي رم صاحبتو بيدار کنم، بعدا ميام پيشت.
چند قدم رفتم که پارس کرد.
گفتم: ميام پيشت، صدا نده!
از پله ها رفتم بالا. در اتاقشو باز کردم و چراغو زدم. از ديدنش، حس تنفرم بيشتر شد. آدم قحط بود که من بايد خدمتکار اين مي شدم؟!
صداش زدم: آقا... آقا بزرگ!
خنديدم: آقا جون!
romangram.com | @romangram_com