#حصار_تنهایی_من_پارت_941
آراد به پرهام گفت: همين امشب از اينجا مي ري... اگه يه بار ديگه پاتو بذاري تو اين خونه، مي کشمت!
رفت بيرون. با پنبه بيني پرهامو تميز مي کردم که بلند شد.
گفتم: پرهام کجا مي ري؟
- ميرم خونه ی خودم.
همينجور که مي رفت، پشت سرش رفتم و گفتم:
- حداقل بذار صورتتو تميز کنم!
- نمي خواد!
از پله ها رفت بالا. لعنت به تو آراد!
همونجا نشستم که پرهام اومد پايين. صورتش تميز بود و لباسشو عوض کرده بود.
با لبخند گفت: خودتو ناراحت نکن، دوباره برمي گردم!
- پرهام... خواهش مي کنم ديگه نيا!
- ميام! خداحافظ!
تا دم در عمارت بدرقش کردم. درو که بستم، آراد با اخم جلوم وايسادم بود.
romangram.com | @romangram_com