#حصار_تنهایی_من_پارت_940
آراد فشار دستشو بيشترکرد. طاقت نياوردم، رفتم سمتش و بازوي آرادو مي کشيدم اما تکون نمي خورد. با اين که لاغر بود، اما محکم وايساده بود.
خاتون با التماس گفت: آقا ولش کنيد! داره مي میره!
پرهام سعي مي کرد از دست آراد خلاص بشه اما بي فايده بود. نمي دونستم چيکار کنم.
دستمو گذاشتم رو شکم آراد و مي کشيدمش عقب. بازم تکون نخورد.
ديگه با گريه داد زدم: آراد! ولش کن، کشتيش!
نگام کرد و دستشو از روی گلوي پرهام برداشت. پرهام افتاد زمين و سرفه مي کرد. کنارش نشستم. صورتش خوني بود؛ خاتون هنوز وايساده بود.
نفس نفس مي زد و نگام مي کرد.
خاتون آب آورد.
گفتم: پرهام! بيا يه قلپ از اين بخور.
- نمي خورم!
به آراد نگاه کرد.
گفتم: بخور ديگه؟ خواهش مي کنم!
ليوانو برداشت. بلند شدم رفتم سمت جعبه کمک هاي اوليه، پنبه برداشتم.
romangram.com | @romangram_com