#حصار_تنهایی_من_پارت_948
بايد هر طور شده امروز بيرونش کنم. فقط خدا کنه کاري نکنه که مجبور شم به زور متوسل شم! ظهر آراد اومد. ميزو چيدم.
وقتي نشست، گفت: برو ببين دل آرام کجاست؟
رفتم بالا، ديدم رو صندلي ميز آرايشيش نشسته و نمي تونه موهاشو جمع کنه.
با درموندگي نگام کرد و گفت: خوش به حالت! موهات فره و عين من لخت نيست ... ببين هر کاري مي کنم، جمع نمي شه.
با لبخند رفتم طرفش و گفتم: درست بشين تا موهاتو جمع کنم!
درست نشست. سريع همه ی موهاشو به جز يه دسته ی کوچيک که جلوش گذاشتم، پشت سرش جمع کردم و با کليپس بستم.
با خوشحالي گفت: واي ممنون! دستت درد نکنه؛ خيلي خوب شده.
- خواهش مي کنم.
با هم رفتيم پايين.
آراد ديدش و گفت: عروسک خودم! چه خوشگل شدي!
دل آرام لبخندي زد و کنارش نشست و گفت: چشمات قشنگ مي بينن!
- چشماي من هر چي باشه، از چشماي تو خوش رنگ تر نيست!
رفتم جلو، خواستم بشقاب دل آرامو بردارم که گفت: نه نمي خواد .خودم مي کشم!
romangram.com | @romangram_com