#حصار_تنهایی_من_پارت_934
- من نمي دونم اين آراد، تنبيه بهتر از انباري براي تو سراغ نداره که هي مي فرستت اون تو؟
- چون مي دونه من از تاريکي مي ترسم، اين کارو مي کنه... ممنون که نجاتم دادي.
- من نجاتت ندادم... وقتي اومدم اتاقم، ديدم اينجا خوابيدي. از خاتون پرسيدم، گفت چه اتفاقي افتاده و...
با کمي مکث نگام کرد و با لبخند گفت: آراد آوردت اينجا.
با حالت تعجب و شوک نگاش کردم. آراد؟!! امکان نداره! اون خودش منو انداخت تو انباري، اونوقت بياد نجاتم بده؟! مگه مريضه؟! باورم نمي شد! قابل هضم نبود! يعني من... يعني من تو بغل آراد بودم؟! پس بقيه هم اين صحنه رو ديدن؟ واي! آبروم رفت!
- کجايی آيناز؟
- ها؟ چي؟ با من بودي؟
- آره! مي گم خاتون ده دفعه رفت و اومد، ببينه بهوش اومدي یا نه؟ اگه حالت خوبه، برو يه سر بهش بزن. گناه داره خيلي نگرانت بود.
سرمو تکون دادم و گفتم: باشه الان مي رم.
به سمت در رفتم.
گفت: نمي خواي براي تشکر، يه کاري برام کني؟
- تو که براي من کاري نکردي! تشکر برای چي؟!
- دست شما درد نکنه! همين که اجازه دادم تو اتاقم بخوابي، تشکر نمي خواد؟!
romangram.com | @romangram_com