#حصار_تنهایی_من_پارت_933


کم کم حس سستي و خواب آلوگي به سراغم اومد؛ چشممو بستم و ديگه چيزي نفهميدم.

***

چشمامو باز کردم. يه بوي خوبي به مشامم رسيد. چه اتاق قشنگي! يعني من الان تو بهشتم؟! اطرافو نگاه کردم. يه ميز نقشه کشی که يکي پشت به من نشسته بود و داشت نقشه مي کشيد. با يه لباس آبي و شلوار مشکي. پاي برهنشو روي چرخ صندليش گذاشته بود. فکر نمي کردم حوريای بهشتي هم مهندس باشن! حتما خدا ديده من رو زمين خيلي سختي کشيدم، يه حوري مهندس بهم داده! ولي از پشت خيلي آشناست! نشستم و تک سرفه اي کردم. با صندليش چرخيد.

با خوشحالي گفتم: پرهام! تويي؟ کي اومدي؟! خيلي بي معرفتي! يک ماه پيش رفتيم شمال، ديگه پيدات نشد. کجا رفتي؟!

- عليک سلام ! اجازه بده خب منم حرف بزنم! خوبي؟!

- آره... حالا بگو براي چي نيومدي؟

قيافش گرفته و ناراحت بود.

گفت: دعواي تو و کامليا رو شنيدم. خيلي از دستش عصبي شدم و دعواش کردم. يعني يه جوري تو مخش فرو کردم که دوستش ندارم... بعد از اينکه شنيدم با امير برگشتي تهران، من و آبتينم برگشتیم. تا الانم خونه بودم. سرم شلوغ بود. نمي تونستم بهتون سر بزنم... حالا تو بگو! چيکار آراد کردي که انداختت انباري؟!

- خاتون بهت نگفت؟

- چرا گفت ...آخه تو چيکار داري که به سگ اون غذا مي دي؟

- آخه يه تيکه گوشت اضافه اومده بود، گفتم حيفه نعمت خدا حروم بشه. بندازم جلو اين سگ زبون نفهم ... چه مي دونستم معدش به غذاي اضافه عادت نداره؟!

لبخند زد و گفت: هر چي مي کشي دست اين دل رحم بودنته... الان بهتري؟!

- آره خوبم!

romangram.com | @romangram_com