#حصار_تنهایی_من_پارت_932
- با خودم که داره... بهت مي گم کجاست؟
واي! با ترس ناخن هامو مي جويدم. امروز انباري حتميه. بدبخت شدم. عجب غلطي کردم به اين سگ زبون نفهم غذا دادما؟! با چهره ی برافروخته اومد تو؛ خاتون و دل آرام هم پشت در شيشه اي آشپزخونه وايساده بودن. دل آرام که از ترس جرات نمي کرد بياد تو، خاتونم مي دونست اينجور موقعا نبايد دخالت کنه.
گفت: به داگي چي دادي؟!
با ترسی که از صدام مشخص بود، گفتم: به خدا به جز گوشت چيز ديگه اي بهش ندادم.
انگشت اشارشو آورد بالا و گفت: از دروغ متنفرم! راستشو بگو، چي بهش دادي؟
ديگه از ترس نزديک بود گريه کنم.
گفتم: به خدا فقط گوشت. دل آرام شاهده؛ ازش بپرس!
اومد جلوتر و با عصبانيت بيشتري گفت: بار آخر ازت مي پرسم ...چي بهش دادي؟
تو چشماش نگاه کردم و آروم گفتم: هيچي!
مچ دستمو گرفت و کشيد... مقصدو مي دونستم! گريه کردم اما التماس نکردم. مي دونستم راه به جايی نمي رسه.
انداختم تو انباري و گفت: خودت خواستي!
درو بست. صداي التماس خاتونو مي شنيدم. همونجا رو زمين دراز کشيدم. چشمامو بستم تا تاريکي و تنگي نفس اذيتم نکنه. به ياد روزهاي خوشي که با نسترن داشتم، دعواهايی که مي کردم، ياد نويد و کمک هايی که بهم مي کرد و هيچ وقت فکر نمي کردم فقط بخاطر دوست داشتن منه... به ياد مادرم و تمام اتفاقاي تلخ و شيريني که بينمون افتاد فکر مي کردم . به ياد ليلا و دخترا؛ چقدر دلم براشون تنگ شده! کاش منم پيششون بودم.
تنگي نفس اومد سراغم. کاري نکردم؛ هنوز رو زمين خوابيده بودم. التماس نمي کنم... من پيش آراد از يه سگ پست تر بودم که اينجا انداختم. پس بايد بميرم.
romangram.com | @romangram_com