#حصار_تنهایی_من_پارت_931
دل آرام: راست مي گه! من ديدم، فقط گوشت دستش بود.
مش رجب با يه مرد که کيف دستش بود اومد سمت ما.
کنارش نشست و گفت: چي بهش دادين؟!
خاتون: فقط گوشت.
- گوشته که فاسد نبوده؟
خاتون نگام کرد.
گفتم: نه آقا! سالم بود!
خاتون: آيناز! برو زير قابلمه ها رو خاموش کن.
رفتم به آشپزخونه، زير قابلمه رو خاموش کردم که صداي پارک کردن ماشين آراد اومد. يه ترس تو وجودم ريشه زد. مي ترسيدم برم بيرون. چند دقيقه بعد، صداي فريادش بلند شد:
- کجاست؟!
خاتون: آخه اين دختر که تقصيري نداره؟ فقط بهش گوشت داده... شايد خودش يه چيزي خورده.
- از کجا معلوم خودش تو گوشته يه چيزي نکرده باشه؟
- آيناز که با سگ شما دشمني نداره؟
romangram.com | @romangram_com