#حصار_تنهایی_من_پارت_930
اومدم بيرون.
گفت: تو اون تو چيکار مي کردي؟
- هيچي. لباساشو گذاشتم.
انگار يه چيزي يادش اومد؛ گفت: راستي تو به اين داگي چي دادي؟
- گوشت... مگه چيزيش شده؟
با نگراني گفت: آره... افتاده رو زمين و ناله مي کنه. مش رجبم نمي دونه چشه؟ رفته دنبال دکترش.
خنديدم و گفتم: اين سگه، دکتر مخصوص داره؟!
- نخند آيناز! اگه آقا بياد، می کشدت!
- يعني بخاطر يه سگ مي خواد يه آدمو بکشه؟
- فقط دعا کن نميره!
اينو گفت و رفت بيرون. خيلي آشغاله اگه بخواد همچين کاري کنه! پشت سر خاتون رفتم. دل آرام کنار داگي نشسته بود. منم کنارشون وايسادم. بيچاره افتاده بود رو زمين و ناله مي کرد. حتي جون نداشت پلکاشو تکون بده.
خاتون: مطمئني فقط بهش گوشت دادي؟!
با ديدن داگي ترسيدم و گفتم: آره بابا! مش رجبو دل آرام ديدن!
romangram.com | @romangram_com