#حصار_تنهایی_من_پارت_935
خنديدم و گفتم: ببخشيد! حق با شماست. شام جبران مي کنم!
از اتاقش اومدم بيرون و رفتم آشپزخونه. خاتون نبود. يهو دل آرام جلوم سبز شد و گفت:
- خوبي؟!
- ممنون، بد نيستم.
- وقتي تو بغل آراد تکون نمي خوردی، گفتم مردي... خيلي گريه کردم. خاتون بيچارم با گريه ی من، گريه کرد. اون بيشتر نگرانت بود.
با لبخند گفتم: از اينکه نگرانم بودي ممنون... خاتون کجاست؟
- خونه خودشون.
- بعد مي بينمت؛ فعلا.
رفتم به خونه. تو آشپزخونه مشغول چاي ريختن بود.
گفتم: سلــــام بر خـــاتون نگران خودم!
سرشو برگردوند و با خوشحالي اومد طرفم. صد بار قربون صدقم رفت و با گريه بغلم کرد. به زور خودمو از بغلش درآوردم و با هم چاي خورديم. باز خاتون شروع کرد به نصيحت کردن. اونم نه يک ساعت، سه ساعت تمام!
بعد از اينکه نماز مغرب و عشامو خوندم، رفتم سراغ آشپزخونه و هشت نوع غذا پختم. خاتون با تعجب به غذاها نگاه کرد و گفت:
- دختر اين همه غذا براي چي پختي؟!
romangram.com | @romangram_com