#حصار_تنهایی_من_پارت_925


- آره، خودم يه چيزي براش مي خرم؛ ولي به زور مي دمش بخوره ...چطور؟

- هيچي... ممنون!

رفتم به آشپزخونه، ظرفا رو شستم و تکه گوشتي که از ديشب اضافه اومده بود و براي داگي کنار گذاشته بودم، برداشتم. بعد از اينکه آراد رفت، پيش داگي رفتم. خودش نبود اما صداش مي اومد. هر چي چشم چرخوندم، نديدمش.

رفتم پشت عمارت، ديدم با پارس دنبال يه گربه ی کوچيک بدبخت مي دوه. با گوشت تو دستم، دنبال داگي دويدم و داد زدم:

- ولش کن! چيکار اون زبون بسته داري، وحشي؟!

داگي بدون توجه به من، دنبال گربه ی بيچاره مي دويد؛ منم دنبال داگي.

دوباره داد زدم: گناه داره! ولش کن بي صاحب!

گربه صدا مي داد و مي دويد.

مش رجب منو ديد و گفت: آيناز! ولشون کن!

- چي چيو ولشون کنم؟ اين سگ زبون نفهمو ولش کنم، گربه رو مي خوره.

همينجور که دنبال داگي مي دويدم، داد دزم: مگه با تو نيستم داگي؟ مي گم ولش کن!

يهو گربه چرخيد، اومد طرف من. با چشم گشاد وايسادم. از زير پام رد شد؛ جيغ زدم. داگي اومد طرفم. سريع دستمو جلوش گرفتم و داد زدم:

- وايسا!

romangram.com | @romangram_com