#حصار_تنهایی_من_پارت_924


چيزي نگفت و دهنشو باز کرد. عين بچه هاي سه چهار ساله اون خوابيده بود و منم لقمه هاي کوچيکي مي گرفتم و مي ذاشتم تو دهنش.کمي که بهتر شد، بلند شد ليوان چايي رو برداشت و يه قلپ ازش خورد.

گفتم: بهتري؟

فقط سرشو تکون داد.

گفتم: مي خواي امروز نرو شرکت.

پوزخندي زد. ليوانو گذاشت تو سيني و گفت: عين مادر بزرگا نگران مي شي! نگران نباش ننه! حالم خوبه!

با حرص گفتم: من هيچ وقت نگران تو نمي شم.

- باشه ننه!

با حرص سيني رو برداشتم و رفتم پايين.

مختار منتظر نشسته بود. کنارش وايسادم و گفتم: سلام.

نگام کرد و گفت: سلام. خوبيد؟

- ممنون... مي شه يه چيزي ازتون بپرسم؟

- حتما... بفرماييد!

بالا رو نگاه کردم تا خيالم راحت بشه آراد نمياد پايين و گفتم: آقامون ميان وعده هاشو مي خوره؟

romangram.com | @romangram_com