#حصار_تنهایی_من_پارت_923


رفتم جلو، گفتم: دراز بکش!

- خوبم!

بالشتو نزديکش کردم و گفتم: نه، خوب نيستي! دراز بکش!

کمي رفت عقب و به پهلوي راستش خوابيد.

گفتم: تو که خوب بودي؟ چت شد يهو؟

چيزي نگفت. فقط دستش رو شکمش بود.

گفتم: حموم نرو تا برات صبحونه بيارم.

سريع رفتم پايين و با سيني صبحونه برگشتم . لبه تخت نشستم و سيني رو گذاتشم رو عسلي.

لقمه رو جلوش گرفتم و گفتم: بيا بخور.

- نمي تونم بخورم.

- خيلی خب؛ دهنتو باز کن!

همين جور نگام مي کرد.

گفتم: چيه؟ مگه اولين باره لقمه تو دهنت مي کنم؟!

romangram.com | @romangram_com