#حصار_تنهایی_من_پارت_922
کنار تخت وايسادم، صداش زدم : آقا...آقا!
نچ! خبري از بيدار شدنش نبود.
دوباره صداش زدم: آقا... آقا...!
چشماشو باز کرد، پتو رو کشيد رو سرش. دستمو مشت کردم و گذاشتم بالاي سرش. چقدر دلم مي خواست همينو بکوبم تو سرش!
دستمو برداشتم و کمي با عصبانيت گفتم : آقا... آقا!
پتو رو از سرش برداشت و با اخم گفت: اين چه وضع صدا زدنه؟!
- ببخشيد... بلند شيد، ساعت شش و پنج دقيقه شده.
- خودم مي دونم ساعت چنده... لازم نکرده عين اين پرنده ها که از ساعت ميان بيرون، دقيقه ها رو هم اعلام کني!
دوباره سرشو برد زير پتو. کور و پيرم کرد! مي دونم به سي سال نمي کشم که تمام موهام سفيد مي شه!
خواستم برم که گفت: وان همين اتاقو حاضر کن... نمي خوام دل آرام بيدار بشه.
- چشم آقا.
اومدم بيرون. کاش يکي فکر خواب صبح زمستوني من بود! کل مزه ی زمستون و سرماش، به خواب صبح و گرماي زير پتوِشه... اگه زمستون، اينا رو از آدم بگيرن که ديگه چيزي براش نمي مونه؟!
رفتم به آشپزخونه، صبحانشو حاضر کردم؛ رفتم بالا که وانو حاضر کنم، ديدم آراد با درد نشسته و چشمامشو فشار مي ده.
romangram.com | @romangram_com